تبليغاتX
عشق با طعم قهوه و صدای موسیقی و عطر عود

عشق با طعم قهوه و صدای موسیقی و عطر عود

عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !

کاش تناسخ افسانه نباشد

آن وقت دلخوش می کنم 

به زندگی بعدی ام... 

کودک درون بازیگوشی خواهم شد... 

آزاد، رها و بی قید و شرط عاشق

شاید 

به آرزوهای کفن شده این زندگی هم رسیدم... 

نوشته شده در Thu 5 Apr 2012ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط بانوی عشق (سمیرا)| |

بیست و هشت سال هم گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد... 

نه زنده تر از قبل شده ام، نه مُرده تر... 

همان آدم روزهای قبل، بی هیچ انفاق خاصی... 


هر سال همین بساط بی بساط را با خودم دارم، خیال میکنم با این یک سال گذشتن، قرار است قمر هوا بشود... 

قرار تمام دنیا بایستد منتظر من که به تمام کارهای نکرده و عقب افتاده ام برسم... 

هزار تصمیم میگیرم که تا یک سال بعد هیچ اقدام خاصی برای این همه تصمیم نمیکنم... 

فقط فریاد میزنم... همین... بلوف محض است آن هم از ترس...

قبلا ها گاهی از سر ناچاری چند روزی میمُردم... 

در عالم بی خبری بود و نبود... 

راستش دلم برای کمی مُردن تنگ شده است... 

این روزها زیادی دارم زندگی میکنم... و خسته ام از این همه زندگی کردن بی سر انجام که هرچی فکر میکنم نمیفهمم چه دردی از من و دنیا دوا می شود... 


کاش مثل قبلها، به یُمن توفیق اجباری، کمی میمُردم... 

چقدر خوش می گذشت آن روزها... یادش بخیر

نوشته شده در Fri 30 Mar 2012ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط بانوی عشق (سمیرا)| |

بعد از مدتها... یعنی از بیست و هفت خرداد هزار و سیصد و نود تصمیم گرفتم بنویسم

اما... 
انگار هیچ چیز توی ذهنم نیست... 
هیچ کلام و واژه ای پیدا نمی کنم... 
تکرار در تکرار... 
تکرار زندگی... 
تکرار نبودن ها... 
تکرار تنهایی من... 
تکرار من... 
تکرار حضور مداومم برای کسانی که تنهایم گذاشتند... 
تکرار روزهای زندگی...  
و این روزها، تکرار ترس های هرسال... 

دوباره یک سال از زنده بودن مداومم گذشت... 
این همه سال برای من عجیب است... 

باور نمیکنم... 
بیست و هشت سال گذشت... از تمام روزهایی که امیدی به زنده بودنم نبود و حالا بیست و هشت سال در کمال پررویی، نگاه کنید، زنده ام... 

چقدر عجیب است... من هنوز نفس می کشم... 
با تمام دردهایی که بودند و هستند هنوز
با تمام خوب و بد بودن هایم... 
و 
با تمام کسانی که هنوز به عشق بودنشان نفس میکشم، گرچه هنوز هم من تنهاترین تنهای روزگارم... 
هرچند هیچ کس، هیچ گاه تنهایی من را باور نکرد... 
اما تنها بودم... خیلی هم تنها... 

با اینکه سخت باور میکنم
اما حقیقت دارد
دل و تن خسته به اینجای زندگی رسیده ام... 

شما که مرا به یاد مهربانیتان دارید... 
دعایم کنید... 

و 

از یاد مهربانی هرکس که رفته ام، گله ای نیست 
فقط 
کسی را، دختری را دعا کنید که روزگاری آشنای تنهایی هایتان بود... 

دختری که از بزرگ شدن می ترسید و با تمام ترسش در شگفت بود و خوشحال از اینکه هنوز زنده است
و 
ترسان ازینکه هنوز نمیداند کجای زندگی ایستاده است... 



این نوشته، بعد از مدتها، مغلمه ای از احساسات و ناگفته ها و هذیان نامه ای است که آمد و تایپ شد، همین و بس، جدی نگیرید... 

نه فروردین من بیست و هشت ساله می شوم و این روز بهانه ای بود برای نوشتن این هذیان نامه بعد از مدتها... 


نوشته شده در Mon 26 Mar 2012ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط بانوی عشق (سمیرا)| |

Design By : nightSelect.com