تبليغاتX
ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!


ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!

عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !

دلم برای دلم تنگ شده

دلم برای دلم مسوزه

دلم را در کنار دلی گذاشته ام

دلم را جایی گذاشته ام که فراموش شده است

سالهاست همان جا مانده

گوشه گیر و تنها

فراموش شده

میداند دیگر به یادش نیستند

میداند از یاد رفته است

اما من چه کنم

که او به دریا زده است

روزی که تن به موج دریا میسپرد

گفتم بماند

گفتم این دریا

این موج نابودت میکند

گفتم در امواج گم میشوی

گفتم فراموش میشوی

 

من گفتم

دلم نشنید

نخواست بفهمد

میمیرد

فنا میشود

میسوزد

 

خودش خواست به دریا بزند

و من

امروز

دلم برای دلم تنگ شده است

برای دلم میسوزم

فنا میشوم

فراموش میشوم

 

چون دلم میخواست به دل به دریا بزند

نوشته شده در Fri 22 Sep 2006ساعت 1:8 PM توسط ستاره خاموش !| |

به اندازه همه زندگیم خسته شدم

دلم میخواد بخوابم و دیگه بیدار نشم

بیشتر از این نمیتونم

هنوز موندم چرا این همه زنده ام؟!!!!

دیگه هیچ آرزویی ندارم

چه فایده وقتی آرزو هم برآورده نمیشه

وقتی قراره بر آورده نشه دیگه فرقی نداره آرزویی داشته باشم یا نه

موندم خدا کجاست؟

اصلا منو میبینه؟

صدام رو میشنوه؟

این خدایی که همه میگن کووووووو؟

اگه هست چرا صدای فریاد منو نمیشنوه؟

چرا نمیشنوه خسته شدم

چرا نمیشنوه دارم میترکم

چرا نمیبینه دارم تباه میشم

چرا نمیبینه دارم میسوزم

من به چه گناهی باید از اون که عاشقشم بگذرم؟

خداااااااااااااااااااااااااااا

تو کجایی؟

کجا باید پیدات کنم؟

میخوام التماست کنم

میخوام بهت بگم خسته شدم

میخوام بی واسطه باهم حرف بزنیم

فقط من و تو

خداااااااااااااااااااااااااا

میخوام بفهمم چرا منو به دنیا آوردی؟

میخوام بفهمم چرا هر دفعه که میخواستم بیام پیشت تو دنیا نگهم داشتی؟

چرا باید می موندم؟

بیا بی واسطه حرف بزنیم

حکمتت چی بود که من به دنیا اومدم؟؟؟

اين روز ها حرفام خيلی بوی غم ميده. به بزرگی خودتون ببخشيد و دعا کنيد آروم بگيرم زودتر

نوشته شده در Tue 19 Sep 2006ساعت 7:50 PM توسط ستاره خاموش !| |

گم شده ام . . .  

نمیدانم کجا؟

در میان کودکی هایم

یا در هیاهوی روزهایی که مثلا بزرگ میشدم؟

ترا کجا از یاد بردم نازنیم؟

در همان هیاهوی بزرگسالیم

شرم دارم از خودم

و از تو

شرم دارم نازنیم

چگونه ترا به فراموشی سپردم

چه شد که عشق بزرگ زندگیم را

تو را

از دست دادم . . .؟

چگونه تو و مهربانیت

تو و شانه هایی را که بهترین تکیه گاهم بود

فراموش کردم. . . ؟

چه شد که یادم رفت پاکی روزهای کودکیمان را؟

 

گرچه من هرگز خود را نمیبخشم

اما تو را قسم میدهم

سوگند میدهم به همه روزهای پاک کودکی

          که مرا ببخش و پیدایم کن

دریاب مرا

از هیاهوی بزرگسالی مرا دریاب...

نوشته شده در Sun 17 Sep 2006ساعت 10:14 PM توسط ستاره خاموش !| |

دیشب خدا رو قسم دادم

ضامن آهو رو هم قسم  دادم

شفای دلم رو خواستم

به خدا به امام رضا گفتم که دلم جز کنار اون آروم نیست

گفتم دلم خسته است

گفتم دلم تنهاست

گفتم شفای جسم نمیخوام

روحم رو شفا بده

گفتم یا ضامن آهو به نام جدت قسمت میدم

اگر میخوای حاجتم رو بدی

این بار که میام حرمت دستم به ضریح برسه

خدا رو

امام رضا رو قسم دادم ..............

 

 

یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند

          طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
نوشته شده در Sat 16 Sep 2006ساعت 1:6 PM توسط ستاره خاموش !| |

 

نازنین

من از غروبی دور می آیم

من از غروبی سرد و نمناک می آیم

مدتهاست طلوع آفتاب را ندیده ام

مدتهاست فراموش کرده ام

آسمان چه رنگیست؟

 

دستهایم سرد است به سردی جسد

پاهایم خسته اند به خستگی تمام زندگیم

 

با هرم نفسهایت

گرمم کن به گرمای نفست محتاجم

 

در آغوشم بگیر

به آرامش آغوشت نیاز دارم

 

نازنینم

 

من از غروبی تلخ و غمگین می آیم

چشمان من نمناک اشک است

چشمانم از هجوم اشک میسوزد

 

چشمانت را به من بده تا در عمق چشمانت غرق شوم و آرام بگیرم

 

من به خلوت چشمانت محتاجم

 

 

نازنین

به نفسهایت

به آغوشت

به چشمانت

محتاجم

 

دریغ نکن 

نوشته شده در Fri 15 Sep 2006ساعت 5:14 PM توسط ستاره خاموش !| |


:قالبساز: :بهاربیست: