ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!
عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !
گفتم چی؟ گفتی چرا داستان کوتاه نمی نویسی؟ حالا بذار واست یه داستان کوتاه بگم داستان دلم رو داستان دلی که ۲۲ سال سوخت و هیچی نگفت بذار بگم اما این آخرین باره که میگم دیگه نپرس چون مرور خستگیها آزارم میده چون حسرت نگاههای صادقانه آزارم میده ذهنم پر حرفه حرفایی که هنوز پخته نیستند حرفای تنهایی من حرفای ته ته دلم حرفایی که حتی به تو هم نمیتونم بگم شاید اگه تو چشمام نگاه کنی بتونی ببینیشون اما من نمیتونم بگم یکبار فقط یکبار تو چشمام نگاه کن بگو چی میبینی؟ بگو چه جوری بگم این حرفایی که گوله شده تو سینم حرفایی که با بغضم دارند خفم میکنند دلم گرفته است خیلی خسته ام هنوز تو به چشمام نگاه کن تو بگو چیکار کنم تو بگو به کی پناه ببرم از تاریکی و تنهایی ... میخوام از روزهایی بگم که ساده ازش گذشتم همون روزهایی که بی دریغ و ساده میخندیدیم همون روزهایی که برای گریه کردن مرد و زن فرقی نداشت و تو ساده اشکت در میومد میدونی از کدوم روزها حرف میزنم؟ از بچگیهامون. میدونی من و تو خوشبخت بودیم و خوشحال زندگی کردیم؟ دیروز پشت چراغ قرمز یه دختر ۶ یا ۷ ساله داشت تو ماشین ها اسفند دود میکرد خدا میدونه چندتا بچه هم سن خودش دید که توی ماشین گرم و نرم نشسته بودند خدا میدونه چقدر حسرت خورد خدا میدونه اون لحظه چقدر دلش میخواست جای یکی از اون بچه ها باشه این روزها احساس میکنم خوشبختم زندگیم تازه داره شکل میگیره ولی دلیل نمیشه دغدغه نداشته باشم راستش اینها دغدغه سالها پیش منه اما اونقدر ذهنم درگیر بود که ... حالا به آرامش رسیدم حالا عقده سالها قبل سر باز کرده حسی که نسبت به این بچه ها دارم عاشقانه است به این فکر میکنم که اونا تولد خودشون نقشی نداشتند گناهی ندارند به خاطر خدا هم که شده یه بار که سمج میشند بهت یه چیزی ازشون بخر ببین کل روزت کارهات راه میوفته شاید فراموش کنی ولی این به خاطر لبخند اون بچه است ...
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |



