تبليغاتX
ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!


ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!

عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !

گر چه گذشته آینده را میسازد

اما از گذشته برایم هیچ مگو

 

گر چه امروزها پله های رسیدن به فردایند

اما کمک کن امروزهایم بگذرند و فردا شوند

 

از دیروز و امروز خسته ام

تو برایم از فرداهای زیبا بگو

برایم از شادی با تو بودن و در کنار تو بودن بگو

برایم از مهربانی بگو

که من از مردمان این دریار جز نامردی ندیده ام

اگر از گذشته میگویی از خاطرات شاد کودکی بگو

دلم برای تنهایی خودم میسوزد

برایم از همراهی بگو

بگو دیگر تنها نمی مانم

بگو دیگر مرا تنها نمیگذاری

بگو . . .

 

سلام

ببخشید تلخ شد

آخر سالی بد جور دلم پر

از ۱۷ بهمن به بعد روزهای سختی رو گذروندم

اینها آخرین حرفهای سال ۸۵ بود

 

اینم تفأل به حافظ برای آخر سال:

دوش میامد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی

جامه یی بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود میدانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل

در پیش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

بارب این قلب شناسی ز که آموخته بود

 

 

نوشته شده در Mon 19 Mar 2007ساعت 10:18 PM توسط ستاره خاموش !| |

این روزها

به نسبت روزهای قبل شادترم

ازون حال بهت درومدم

دارم عادت میکنم

گرچه این روزها کارم فقط عادت کردن شده به چیزهایی که برام غریبند

چیزهایی که نمیتونم باورشون کنم ولی باید بهشون عادت کنم

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در Sat 3 Mar 2007ساعت 11:38 AM توسط ستاره خاموش !| |

می گذرم از میان رهگذاران

مات

می نگزم در نگاه رهگذران

کور

این همه اندوه در وجودم و من

لال

این همه غوغاست در وجودم و من

دور

دیگر در قلب من

نه عشق و نه احساس

دیگر در جان من

نه شور و نه فریاد

دشتم اما در او نه ناله مجنون

کوهم اما در او نه تیشه فرهاد

هیج نه انگیزه ای

که هیچم و پوچم

هیج نه اندیشه ای

که سنگم و چوبم

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آنهمه خورشید ها که در من میسوخت

چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه

آه که آوار غم شد و به سرم ریخت

زورق سرگشته ام که در دل امواج

هیچ نبیند نه نا خدا نه خدا را

موج ملالم که در سکوت و سیاهی

میکشم این جان از امید جدا را

می گذرم از میان رهگذران

مات

می شمارم میله های پنجره ها را

می نگرم در نگاه رهگذران

کور

می شنوم قیل و قال زنجره ها را

مرحوم فریدون مشیری

 

 

نوشته شده در Sat 24 Feb 2007ساعت 10:56 AM توسط ستاره خاموش !| |


Design By : Night Skin