چه غریب و تنهایم چه بی صداست صدای فریاد قلبم در هیاهوی نا مهربانی ها چه تنهاست دست عاشق من در هزاران دستی که طلب دیگری از تو دارند دستهایم به دنبال مهربانی های گم شده است قلبم به دنبال هم صدایی میگردد که همراه بیدادش گردد خدایا داد خود به بیدادگاه خود آورده ام باور نمیکنم میگویند تو از رگ گردن به من نزدیکتری باور نمیکنم میگویند تو عادلی باور نمیکنم میگویند در هر حرکت ما حکمتی از تو هست باور نمیکنم اگر تو عادلی ، اگر تو رحیمی ، اگر رحمانی ، اگر حکیمی پس چرا من تنهایم پس چرا صدای من به تو نمیرسد پس چرا دستهایم را که به سوی تو گرفته ام نمیبینی نکند مرا گم کرده ای در میان این همه مخلوقت نکند مرا از یاد برده ای خدایا نکند فراموش شده ام گوش کن ، ببین ، بگیر گوش کن صدایم را ببین اشکهایم را بگیر دستهایم را من تنها مانده ام در میان بنده های سپاس گزارت من تنها مانده ام در میان اینانی که دم از بندگی تو میزنند خدایا تنها مانده ام با یک دنیا عشق تنها مانده ام با یک دنیا درد با یک دنیا دل تنگی تنها مانده ام خدایا تنهای تنهایم صدای مرا میشنوی؟ از آن تخت شاهی مرا که این طور به خاکت افتاده ام میبینی؟ خاکسار درگاهت میشوم داد مرا درمان درد بی درمانم را عشق مرا برسان خدایا تنهایم داد خود به بیدادگاه تو میاورم نگذار از یاد ببرم عدلت را حکمت و رحمتت را خدایا التماس میکنم من تنها مانده ام تنهای تنهای تنها .... خسته خسته خسته ام ... ازین سنگدلان ناسپاس از اینان که کلام عشق نمیدانند آخر دیگر این جا کسی به دنبال عشق نمیگردد در میان این همه بیدل و سنگ دل تنها مانده ام ...
نوشته شده در Sun 26 Aug 2007ساعت
12:42 PM توسط ستاره خاموش !| |