ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!
عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !
رفتنت آغاز ویرانیست ، حرفش را مزن ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو جشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن آرزو دارم که بر گردم پیش تو راهمان با اینکه طولانیست ، حرفش را مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانیست حرفش را مزن خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی این شکستن نا مسلمانیست حرفش را مزن حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را مزن از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ ه ی چ ی نیست فقط من امشب ... اه ... ولش کن ... هوای حوصله ام ابریست ... نپرس چرا...!!! باشه؟ اونی که باید بدونه ... میفهمه ... هم حالمو هم اشکامو ... جقدر منتظر این لحظه ها بودم ... منتظر این روزها ... حالا که بهش رسیدم ... دارم وحشت میکنم ... این قیافه هر چی بود ، هر ایرادی داشت بهش عادت کرده بودم ... یاد گرفته بودم کم و بیش باهاش کنار بیام... یاد گرفته بودم همین ظاهر رو آرایش کنم ... یاد گرفته بودم اعتماد به نفس داشته باشم ... به خنده ها اعتنا نکنم... به نگاه های پر ترحم... چقدر سخت بود این 23سال زندگی من ... چقدر شکستند من رو ... چقدر عزادار دلم کردند ... چقدر خون گریه کردم و اما صورتم خندید که کسی فکر نکنه کم آوردم ... چقدر سخت بود روزی که رفتم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنم ... بهم گفت باید بری از راهنمایی رانندگی مجوز بیاری ... باید آزمایش اعصاب بدی... چه دردی داشت وقتی بهم گفت : تو مدرسه استثناییها رفتی؟ چجوری داغون شدم... خیلی بی انصافی بود ، من نفر 19 دانشگاه آزاد بودم ... من تمام دوره دبیرستان مریض بودم ... ولی سال اول کنکور هم سراسری قبول شدم ، هم آزاد وقتی دفعه اول هم شهر قبول شدم ، هم آیین نامه ... انگار قله قاف فتح کردم ... نخندید به من ... جای من نبودید که بفهمین من چی کشیدم ... الهی بمیرم واسه مامانم ، اون روز تو آموزشگاه رانندگی داغون شد ... بابام داغ کرد ... میخواست آموزشگاه رو تعطیل کنه ، چون این قدرت رو داره ... چقدر سخت بود اون روزها ... چقدر سخت بود انتظار کشیدن برای این روزها ... چقدر شکستم ، چقدر سوختم ، چقدر خون گریه کردم ... اما ، گفتم ، خندیدم ، نذاشتم کسی بدونه دارم ذره ،ذره آب میشم ... فردا به آرزوی چندین ساله ام میرسم ... آرزویی که از وقتی خودم رو شناختم داشتم ... حالا ترسیدم ... دارم میترسم ... ولی جا نمیزنم... این همه سال صبر نکردم که دم آخر جا بزنم ... ولی اعتراف میکنم ترسیدم ... حالا ای غریب آشنای من ... برای زنده موندن دلم دعا کن ... دعا کن این همه سال رویا و آرزو سراب نباشه ... دعا کن تنهایی ، شکستن و اشک ریختنهام تموم بشه ... غریب آشنای مهربونم ... برای تموم شدن خستگی و دردهام دعا کن خیلی خسته ام ... دو خانه سه خیابان چهار کوچه ای کاش فاصله این بود چند بهار و تابستان چندین پاییز و زمستان فاصله کاش همین بود اکنون ساعت ها و سال ها و پس از این فاصله همیشه همین است چقدر دلم می خواهد شعری بلند بنویسم در امتداد لبخند تو
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
کسی درد منو انگار نمیفهمه
مرده زنده ، خواب و بیدار نمیفهمه
کسی تنهایی رو از من نمیدزده
درد منو در و دیوار نمیفهمه
واسه تنهایی خودم دلم میسوزه
قلب امروزی من خالی تر از دیروزه
| :قالبساز: :بهاربیست: |



