تبليغاتX
ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!


ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!

عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !

 

۲ هفته دیگه

 

من و دردهایم بیست و پنج ساله میشویم

 

مبارک باشد ...

 

دردهای من ، رفقای خوب ...

 

بیست و پنج سالگیتان

 

از امروز هر روز مبارک ...

نوشته شده در Sun 15 Mar 2009ساعت 9:24 PM توسط ستاره خاموش !| |

از صبح دارم فکر میکنم ، تا کی میتونم تحمل کنم ؟!!!

چه پوست کلفت شدم من !!!

نوشته شده در Sat 7 Mar 2009ساعت 7:51 AM توسط ستاره خاموش !| |

الان که من پرم از سکوتها ، چه وقت قطع شدن ،viwio بود؟!!!

هی باید بیام اینجا بگم !!!

رفیقان گرمابه و گلستان کودکی تا امروز،  اینجا بودند !!!

خوب بود ...

.

.

.

.

.

.

راستی ، باز هی دلم به سینه میکوبه ... نکند قرارست از تو خبری باشد

آخرین خبرم از تو ، ساعت 15:9 دقیقه به حرمت پاسخ سلام پر از کشمکشم ، گفتی : سلام ..

همین !!!

نوشته شده در Fri 6 Mar 2009ساعت 11:12 PM توسط ستاره خاموش !| |

هی میخواهم از حسرتهایم نگویم !!! نمیشود

 

تلفن زنگ میزند :

من : بله بفرمایید

تماس گیرنده = ت : خانوم اقلیمی ؟

من : بله ، خودم هستم ، بفرمایید

ت : زمان و مکان جشن فارغ التحصیلی رو یادداشت کنید !

من : ممنون ، بفرمایید یادداشت میکنم !

دوباره من : ببخشید میتونم همراه بیارم؟

ت : بله دونفر !!!

در حال نوشتن : فکر من : کاش میشد بگم تو بیای باهام !!!  حیف که نیستی ! اگر هم باشی میگی

ستاره شبم میدونی که من اهلش نیستم ، با مامان اینا برو ...

باز من و یه دنیا حسرت !!!

این نیز بگذرد ... !!!

نوشته شده در Fri 6 Mar 2009ساعت 2:5 PM توسط ستاره خاموش !| |

سکوت ... به حرمت همه سالهای خستگی من سکوت کن ...

بگذار تا تنها اشکهایم برایت سخن بگویند

 

حرفی اگر داری ...

 

لطفا خاموش ... خیلی خسته ای از سکوت تو هم با اشک پاسخم را بگو

 

به اشکهایم نگاه کن ...

هر قطره اش ... خون بهای عمری است که به خستگی گذشت

 

 

میدانی ... من خسته ام ...

این روزها ... میخندم ... میرقصم ... میخندانم اما ...

 

اما ...

دلم ، سنگین است

اشک در چشمهایم لب پر میزند

بغض به جای خنده در گلویم خشکید

 

نقاب به صورتم سنگینی میکند

 

به زودی بیست و پنج ساله خواهم شد ...

 

به زودی بیست و پنجمین سال خستگیم خواهد رسید

 

و

در تمام این سالها و لحظه ها ...

آنها که دردهایم را میدانستند

 

نگفتند حکمت خدای من برای این همه درد چه بود

 

تنها هزاران بار تکرارم کردند ...

 

که حکمتی هست ...

 

هنوز دارم به دنبال حکمت بودنم میگردم ...

 

شاید حکمت این بودن

 

تو هستی

 

عشق خوب من ... !!!

 

ناجی لحظه های درد و خستگیم

 

شاید تو حکمت این همه خستگی بودی

 

پاداشی برای بیست و پنج سال صبر من ...

 

و اشکهایی که ریخته نشد

 

بغضیهایی که در گلو باز نشد ...

 

فریادهایی که زده نشد ...

 

شاید تو پاداش من باشی ...

 

ببینم ، تو همان شاهزاده خوب قصه ها نیستی ؟!!!

 

نوشته شده در Mon 23 Feb 2009ساعت 9:38 PM توسط ستاره خاموش !| |


Design By : Night Skin