ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!
عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !
لطف کن و بیا ... بیا و بگو : همه چیز یک بازی بچگونه بیشتر نبود بیا و بگو : می خواستم قهر کنی و نازت رو بکشم بیا و بگو : می خواستم بهانه دلتنگی پیدا کنم بیا و بگو : می خواستم ... بیا و بگو : ... هیس ، هیچی نگو ! انگشت اشاره ام رو روی لبات میذارم ، به نشونه سکوت ! می گم ، هیچی نگو ، دیوونه مهربون من ! همین که برگشتی کافیه ! همین که هستی ، همین که دستام توی دستهای توست ، همین که عطر بودنت مستم میکنه همین که هنوز عاشقی ، همین که هنوز دیوونه ای ... بیا و بگو : من رو ببخش ... تا بگم ، نمیبخشمت ، تا کاری کنی که قابل بخشش باشه ... بیا و بگو ... دلم برات تنگ شده ... تا بگم من چقدر بی تو ، دیوونه وار دلتنگ بودم ... بیا و بگو ، بیا و بذار بهت بگم ولی اول بذار یک دل سیر تماشات کنم ! آخر تو از من و دلم بریدی ! تو که عاشقم بودی ... تو که ماهم بودی ... آسمونم بودی ... دلم بودی ... قرار به همراهی بود ... تا هم نداشت ... سپردیم به زمان ... حالا ، تو رفیق نیمه راه ، دستمو وسط جاده رها کردی ... من سر عهد و قرار ، موندم که شاید بین راه از ترس تنهایی بیای ... دوباره دستات رو بگیرم توی دستم ! انگشتات رو قفل کنی تو انگشتام ! باز باهم بریم ... بقیه راهو !!! یادته ، من و تو چی میخواستیم؟! بهش رسیدیم ! خوشبخت بودیم ! خیلی ... من هنوز هم خوشبختم ! چون خیالت ، دلت ، عشقت ، مال منه ! همیشه هر زمان ! میدونم ! مطمئنم ! خودت گفتی ... برام خوندی ! تو ماندگاری در دلم ، میدانمت ، میدانمت ! به دامان سکوت می روم خسته از تکرار گفته ها این همه گفتم و تو نیامدی ... رفتی ، و دل را هم پس بر نگرداندی ملالی نیست دل ارزانی تو و پاکی تو من می روم بی آنکه پلهای پشت سر تو را خراب کنم و یک روز تو به سوی من باز میگردی با تمام حسرتهایت و تازه آن روز میفهمی تمام حسرت این روزهای من
را حسرت عشقی که حالا دیگر به آن مطمئن نیستم حرمت عشقی که زیر پای بی اعتنایی های تو له می
شود این روز شک کرده ام دیگر به تو ، به خودم ، و به عشقی اصلا آیا وجود
داشت؟! ببین ، به مدد لطفت ، چطور عشق ما روز به روز بی
حرمت تر میشود این بود آن عشق نابی که به دنبالش میگشتیم؟! با تمام این احوالات هنوز امید به دیدنت دارم نه برای بودن و ماندن و نه
برای بازگشتنت برای فریاد کشیدن روزی میبنمت و همه حسرتهایم را بر سرت آوار
میکنم ولی تا آن روز به دامان "سکوت" پناه می
برم من خسته ام از تکرار خسته ام از حمل مکرر این جنازه متحرک ، به اسم
بدنم حرفی باقی نمانده است سکوت حرف آخر !


| Design By : Night Skin |



