تبليغاتX
ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!


ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!

عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !



چند روزی میشه که به آرزوهام فکر میکنم



ولی انگار دیگه یادم نمیاد ...



انگار گم شدند ...



شاید هم خواستم که گمشون کنم ...


دلم تنگ شده برای روزهایی که فکر میکردم ، آرزوها رو میشه به دست آورد ...


حالا انقد خسته ام که یکم آرامش همه آرزومه و همه آرزوهام به باد رفتند


برای فراموش کردن بهترشون ازین شاخه به اون شاخه میپرم که حسرت نخورم ، چطور من و ارزوهام به باد


رفتیم ...



دلم برای بچگی پر آرزوم تنگ شده ...


ولی ...


خوب میدونم ...


گم گشته ست ، چیزی ، جایی ، که دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد ، نه دندانهای سپید و نه موهای


سیاه ...


و نه حتی ، برگشتن به قشنگترین روزهای زندگیم ... کودکیم ...



آرزوهای گمشده و حسرتهای ناتموم من ... و خلائی که انگار هیچ وقت پر نمیشه ...



و یه دل بیقرار و دیوانه ...



نوشته شده در Tue 20 Oct 2009ساعت 11:30 PM توسط ستاره خاموش !| |

توضیح : امروز که بعد از مدتها سرکی در وبلاگها و سایتها میکشیدم ، به یاد خسرو شکیبایی عزیز ...


به دنبال شاعرانی گشتم ، که اشعاران را عمو خسروی ما ، دکلمه کرده بود ...


و یافتم ، سیدعلی صالحی را که مدتها قبل سرکی کشیده بودم به سایتش و بعد به دنبال "استاد عبدالملیکان " در وبلاگی قدم زدم به نام "پل خواب " ...


شعر "زیبا هوای حوصله ابری ست " _ جسارتاً_ الهامی شد برای دل نوشته این بارم ... اگر استاد گزارشان به دل نوشته های من افتاد کاش ببخشایند این جسارت بزرگم را ...



"زیبا هوای حوصله ابری ست "


میدانی ، دلم باران میخواهد ، بی بهانه چتر و سرپناه ...


بدون دلهره های مادر و نگرانیهای پدر ...


میخواهم زیر باران بدوم ، اشک بریزم ...


بی آنکه کسی صدایم کند ، برگرد ، سرما میخوری ...

****

هربار صدایم میکنند ، خنده ام میگیرد ...


آخر مگر خدا ، آدم را مریض میکند؟!


توی هر قطره ، خدا هست ... اصلاً میدانی چیست ، باران یعنی خدا ...


باران که می آید ، دلم بهانه "آقای خدا " را میگیرد ...

بعد ، انگار "آقای خدا " مهربانتر از پدرم ... بغلم میکند ...

و انگار عاشقانه تر از مادر میبوسد ...


آغوشش گرم و سرد (!!!) است ... فکر کن چقد میتواند جالب باشد(!!!) ...

و بوسه هایش خیس ...


بعد با او حرف میزنم ...

ولی نمیدانم چرا ، کلمات از چشمهایم پایین می آید ، و لبهایم بسته است ...


و


چقد خوب است ، که "آقای خدا " کلماتم را میفهمد ... ! 

****

آه ، داشتم میگفتم ،


"زیبا هوای حوصله ابری ست " 


بگذار باران ببارد ، من هم میبارم ، بعد باهم بی چتر زیر باران میرویم ...


خوب خواهم شد ، خوب خواهی شد ، میدانم ...



نوشته شده در Fri 9 Oct 2009ساعت 8:32 PM توسط ستاره خاموش !| |

حالا که نیستی ...



انگار همه راحت میتونند راحت من رو بشکنند ...



ازون شکسته ای که بعد از تو مونده ، دیگه شکستن های بعدی معلوم نیست


مثل آیینه ای که میشکنه ... آیینه که شکست ، اگه شکسته هاش رو بشکنی ، معلوم نمیشه دیگه ...



من دیگه عادت کردم ، هی بشکنم ، و هی تیکه های شکسته ام هم بشکنند ...


و به این عادت انگار معتادم ... 



http://pictures.picasion.com/pic10/5aff3aeb06076dfb2612c5bb879f9b6a.gif
نوشته شده در Thu 8 Oct 2009ساعت 11:19 AM توسط ستاره خاموش !| |

آن روز که میرفتی ، پاییز بود ، من تمام ابرهای پاییزی رو باریدم ... تو فقط لبخند زدی و گفتی ، دوباره پاییز به دیدنت می ایم ! گفتم ، نخواهم فهمید ، میدانم که من نخواهم فهمید ، گفتی میفهمی ، صدای پایم روی همین برگهای هزار رنگ خبرت خواهد کرد ! دستهایم سرد شده بود ... یخ ! همه وجودم سرد بود ، خندیدی ، گفتم حالا که میروی حدقل بگذار کمی گرمتر شود بعد برو ، من از سرما و تنهایی میترسم ، خنده ات ته دلم را لرزاند ، شک کردم مبادا نمیخواهی بیایی دیگر ، ولی این ساده دل ، نگاهت کرد و گفت نه باز میگردد ! انگار فهمیدی ، ترسیده ام ، گفتی ،چشم برهم بزنی ، دوباره دستم در دستانت خواهد بود ، گفتم پس من چشمهایم را میبندم بعد برو ، بستم ، رفتی ، حالا از آن روز سالها میگذرد ، هزار پاییز آمد و رفت ، ولی هیچ صدایی نوید آمدنت نشد ! من هنوز چشم برهم دارم ، کی برمیگردی؟! 



http://www.keithlaban.co.uk/191_2.jpg
نوشته شده در Sun 4 Oct 2009ساعت 6:22 PM توسط ستاره خاموش !| |

بچه که بودم ...


مدرسه که میرفتم ...


یاد گرفتم دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند !!! هنوز صدای معلم توی گوشم هست !!!


بزرگتر که شدم ، فهمیدم ، اشتباه است ،


در بی نهایت


در افق


دو خط موازی بهم میرسند ...



امروز اما ...


میگویم شاید خطی تا ابدیت دوام نیاورد ...


از نیمه راه یکی باید بشکند ...


یکی باید خم شود به حرمت شکوه لحظه رسیدن ...


یکی باید سجده کند به عشق ...


به وصال ...


یکی باید بشکند ...


حالا به من بگو ، تو میشکنی؟!


یا من هزار بار دیگر بشکنم ؟!


به حرمت شکوه لحظه رسیدن !

نوشته شده در Thu 1 Oct 2009ساعت 11:6 PM توسط ستاره خاموش !| |



آغوشت را برایم باز کن ...


دلتنگ گرمای قلبت هستم ...


دلتنگ جایی برای گریستن ...


آروم شدن ...

دلتنگ آرامشم ...


اگر آغوشت گرمای عشق دارد ... باز کن ...


میخواهم تمام تنهاییم را گریه کنم !

نوشته شده در Sun 27 Sep 2009ساعت 11:16 PM توسط ستاره خاموش !| |


:قالبساز: :بهاربیست: