ستاره دیگر سوسو نمیزند !!!
عاشقانه هایم ... گفته هایم ... دلتنگی هایم !
جنگ بود؟! بین چه کسایی؟! برای چی؟! چرا؟! انگار دلیل جنگ ، به تاراج بردن تمام حس زنده بودنم بود ... بین من و دیگران (!!!) ... به غنیمت بردند ، تمام خنده های مرا ... به تاراج رفت ، تمام اشکهای داغ عاشقانه ام ... و دزدیدند از من ، دلم را ... و بعد به من خندیدند ... به من و به عشق ... به من و احساسم ... به من و به چیزی که بخاطرش جنگیدند ... من انگار آموزگار عشق بودم ... دیواری کوتاه تر از من نبود ... ساده بودم که با کلام "دوستت دارم " فریب خوردم ، عاشقی کردم ، تا یاد بگیرند و انگار همه از سادگی من خبر داشتند جز دل ساده لوحم ... و هر بار کسی گفت " دوستت دارم " دل باورش شد ... ساده ، ساده باورش شد ... احساسش رو خرج کرد ... ای دل احمق من ، نمیدونم بهت افتخار کنم ، یا نفرینت کنم ؟! حالا ، نه از من چیزی مونده ، نه از دلم ، نه از خنده هام ، نه حتی از گریه ... حتی اشکهام رو هم از من گرفتند ... به قیمت هیچ ... حالا من و یک دنیا تنهایی کنار هم سرمیکنیم و خوشیم انگار ... من زدم به بی خیالی ، به سیم آخر ، میخندم ، میخندم ، میخندم ، حتی وقتی (مثل همین حالا ) چشمام پر از اشکه ... از همون خنده های تلخی از هزار گریه غم انگیزتره ... از همون خنده ها ... و خوشحالم که مامانم ، بابام باورشون شده که من خوبم ،همین کافیه ... در خودم میگردم که جای بکری رو پیدا کنم ، شاید هنوز ته مونده احساسی باشه ... اما ... حیف ، حیف ، حیف ... من ساده تباه شدم ، به قیمت هیچ ، کسی هم نفهمید ، حتی خودم ... حتی خودم هم دیگه باور کردم ، که سهمم تنهایی ست ... حتی خودم هم باور کردم که دلم به درد خودم نمیخوره ... که این دل به درد هیچ کس نمیخوره ... سهم من ، تنهاییست ... سهم من ، خنده تلخیست که ... سهم من ... خودم هستم و دلی که حالا تباه شده ... سهم من یه نیمه جون خسته ست ... همین و بس این روزها ، این دلگیری مدام انگار خوب نمیشه .... حالم بدتر نیست ... فقط بدم ! همین ... و این بهتر از بدتر بودنه ... ولی دیگه خوب نیستم ... یه خلا بزرگ دارم ، شاید جای دلم خالی شده ... شاید هم ، جای خودم خالیه ... بدجوری حس میکنم ، نیستم توی خودم ... من اونجا ، در خودم انگار نیستم ، انگار گیر کردم در زمان و مکان ناکجا آباد ... گیج و گم و پریشون و خسته ... حتی به دنبال خودم هم نمیگردم ... فقط چشم به راه چیزی هستم که نمیدونم چیه ... تو فصل هزار رنگ پاییز ، پادشاه تمام سال ... تولدت ، مژده بهار ... تو فصل نرگس و بارون ... تولدت ، همزادی برای نرگس و باران ... این فصل ، فصل ابر و بارونه ... ولی برای روز میلادت ، آرزو دارم هیچ وقت دلت ابری نباشه ... ولی آرزو دارم : بارون یعنی خدا ... پس لحظه هات پر از خدا ... نرگس یعنی مهربونی ،پس لحظه هات سرشار از عطر نرگس ... قرمز یعنی عشق ، پس لحظه هات پر از عشق ... نارنجی یعنی گرما ، پس لحظه هات پر از گرما ... سبز یعنی استقامت ، پس لحظه هات پر از استقامت ... صدای خش خش برگهای پاییزی زیر پا ، یعنی ، دوستت دارم ، پس لحظه هات پر از زمزمه دوست داشتن ... و برای تولد ، همزاد ، پاییز و نرگس و بارون ... گفتن ، یه جمله ساده تولدت مبارک ، کمه ... ببخش ، این تمام تمکن دلم بود ... عزیز دوست ، عزیز لحظه های پر خاطره ، آریای عزیزم ، تولدت مبارک ! دوستت دارم عزیزم !
| :قالبساز: :بهاربیست: |



